پارت بیست :
توکلی به سرعت دستش را بالا آورد:
-خواهش میکنم، زحمت نکشید. من باید برم،امروز دادگاه دارم نمیتونم زیاد بمونم...امروز فقط برای تحویل یه سری مدارک و توضیحات خدمت رسیدم.
ایرج خان ابرویی بالا فرستاد :
-اینطوری که نمیشه،یه لیوان چای که نمک نداره مرد حساب.
-میدونید که اهل تعارف نیستم ایرج خان،ما نمک پرورده ایم...
در همان حال کیف چرمیاش را باز کرد، پوشهای بی
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

ف.میری | نویسنده رمان
نوا به خاطر فراموش کردن ازدواج نکرد که ....باید بخونین تا ببینید چی شد
۲ ماه پیشفاطمه زهرا
0کنجکاوم نوا چی میگه...چون دوست نداشت بفهمه..
۲ ماه پیشفاطمه زهرا
0واایییی....بیچارهه نواا...خب شاید دوست نداره بهت بگه اصلاا
۲ ماه پیشریحانه
0آخه بتوچه فضول تو سرپیازی یا ته پیاز آخرشم،مدارک و میخونی و بی تفاوت رد میشی میگی به منچه فقط نوا رو اذیت میکنی❤️❤️❤️
۲ ماه پیش
ف.میری | نویسنده رمان
هعیییییی🤧روزگار
۲ ماه پیشریحانه
0❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۲ ماه پیش
ف.میری | نویسنده رمان
💝💝
۲ ماه پیشارزو
0وای وای حالا پامیشه مدارکو میخونههههه😭
۲ ماه پیش
ف.میری | نویسنده رمان
میتونید حدس بزنید چه واکنشی نشون میده ؟؟؟
۲ ماه پیشپگاه
1ممنون از شما نویسنده ی عزیز که پارتهای جذاب گذاشتید
۲ ماه پیش
ف.میری | نویسنده رمان
نوش جون نگاهتون عزیزم 💝
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0حامد که ادم سالمی نبود اصلا،ولی میتونیم بگیم رفتارای نتیجه ی ازدواج کارمای دلیلش که فراموشی یکی دیگه بوده،باشه؟