جادوی کهن جلد سوم | باور به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب
پارت هفتاد و هشتم :
در آن هیاهوی نبرد و درگیری غول های زنجیر آویز با جادوگران آتش، سینا از آن طرف میدان نبرد قهقه زنان خندید و به آسمان نگریست. فریاد زد:
- نیلرام بانو می بینی؟ به گمانت آل ها کار را تمام میکنند یا خیر؟
نیلرام توجهی به آن صدای شوم نکرد. نگران پایین را نگریست و بعد سرش را برگرداند. او هنوز متوجه نبود ریوند نشده و فکرش نزد آن بقچه بود. در کمتر از چند ثانیه بقچهی پشت گردن لیان را به سر
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...