پارت صد و هفتاد و نهم :

ــ روزی که پدرم خیال کرد مادرم یه جاوسوس عراقیه و توی خونه توی خواب خفه‌اش کرد..
سروش از جا پرید و میز را دور زد و وقتی مقابل آزاده خم شد و گفت:
ــ من فکر کردم مادرت بیمار بوده و فوت کرده.
آزاده نگاهش نکرد نمی‌توانست میان سیاهی‌های پردروغ او خیره شود. لب زد:
ــ بعد از اون بود که طبق دستور پزشک و قانون بردمش آسایشگاه، خیال کردم بدترین روز زندگی من روزی بود که مادرم رو زیرخاک کرد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!