دلی که کرده هوایت به قلم ر.اکبری
پارت صد و هفتاد و هشتم :
****
داخل راهروی شلوغ، یکساعتی معطل مانده بود و از ایناتاق به آن اتاق رفته بود تا اجازۀ ورود بگیرد. حالا نیم ساعتی میشد که پشت در اتاقی منتظر بود. میان جانش سمی مهلک پخش شده بود، سمی که نفرت و غمش را زیاد و زیادتر میکرد و اعتنایی به قلب دیوانهاش نداشت و همچنان میکوبید. چنان محکم که قفسۀ سینهاش درد گرفته بود. نفهمید چقدر طول و عرض راهرو را رفت و برگشت، چقدر زمان گذشت که بالاخ
لطفا صبر کنید...