دلی که کرده هوایت به قلم ر.اکبری
پارت صد و هفتاد و نهم :
ــ روزی که پدرم خیال کرد مادرم یه جاوسوس عراقیه و توی خونه توی خواب خفهاش کرد..
سروش از جا پرید و میز را دور زد و وقتی مقابل آزاده خم شد و گفت:
ــ من فکر کردم مادرت بیمار بوده و فوت کرده.
آزاده نگاهش نکرد نمیتوانست میان سیاهیهای پردروغ او خیره شود. لب زد:
ــ بعد از اون بود که طبق دستور پزشک و قانون بردمش آسایشگاه، خیال کردم بدترین روز زندگی من روزی بود که مادرم رو زیرخاک کرد
لطفا صبر کنید...