هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت شانزده :
سمیر از جا برخاست. در حال گرفتن شنها از پشت شلوارش گفت:
-فک کردی میشینم مقابل تو محبت گدایی میکنم؟
آفرین پسر خوب! به این میگن اراده.
دو طرف صندلی نورا، را گرفت. مقابلش خم شد و گفت:
-اینقدر تو خواستن غرقم که به گدایی محبتم میرسم.
دست روی پیشانی سمیر گذاشت و او را به عقب هُل داد:
-از شرکت پرتت کنن بیرون، هیچی نیستی. جز یه مدرک فوق لیسانس هیچی نداری. من از پسرایی که آوی
لطفا صبر کنید...