پارت صد و پنجاه :

به سحر حسودی‌اش نشده بود؛ اما از اینکه پایدار همه‌ی این مدت بازی‌اش داده بود، در‌چشمانش زل زده بود، برایش شعر خوانده بود، دست‌هایش را گرفته بود، با عالم و آدم جنگیده بود، عصبی بود! به قدری که پله‌ها را دوتا یکی پیمود و نوید در ثانیه با گره خوردن نگاهش به پگاه روبه سحر گفت:
- خب دیگه خالتم اومد! بریم که... .
حرفش تمام نشده بود که در سوی سحر باز شد و پگاه محکم ساق دستش را گرفت.
- پیا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!