تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و پنجاه :
به سحر حسودیاش نشده بود؛ اما از اینکه پایدار همهی این مدت بازیاش داده بود، درچشمانش زل زده بود، برایش شعر خوانده بود، دستهایش را گرفته بود، با عالم و آدم جنگیده بود، عصبی بود! به قدری که پلهها را دوتا یکی پیمود و نوید در ثانیه با گره خوردن نگاهش به پگاه روبه سحر گفت:
- خب دیگه خالتم اومد! بریم که... .
حرفش تمام نشده بود که در سوی سحر باز شد و پگاه محکم ساق دستش را گرفت.
- پیا
لطفا صبر کنید...