تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و پنجاه و یک :
در خاطرش نبود که پایدار آدرس را برایش پیامک کرده، فرزام با پارک ماشین جلوی کلانتری، کمربندش را باز کرد.
- پگاه من بابت کار عارف نمیدونم چی بگم، اصلاً خبر نداشتم انقدر دیوونه است که... .
پگاه نیم نگاهی به سحر که کنارش در سکوت نشسته بود، انداخت و بیحوصله کلامش را برید.
- جواب سوالم و بده! عارف و بردن کدوم کلانتری؟
نگاهش معطوف بارانی که به شیشهی ال نود سفید رنگ میخورد، ثابت ما
لطفا صبر کنید...