پارت هفده :
- آره باشه...مواظب باش. سلام برسون.
افکارش هم همینقدر بریده بریده و در هم بودند. یک قدم بیشتر برنداشته بود که نور زیاد جیب چپش را دید. یادش رفته بود که تلفنش را روی حالت سکوت گذاشته است. از روی پارچهی کلفت شلوار جینش، دکمهی سبز و قرمز تماس به سختی معلوم بود. تلفنش را بیرون کشید. همزمان به سمت در خروجی میرفت. با چشمهایش خیابان را بر انداز میکرد بلکه ماشینی پیدا کند.
- بله؟
-
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
