حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت صد و هجده :
پیاده شدم و پاهایم برای یک لحظه روی زمین بند نشدند. انگار هنوز باورم نمیشد رسیدهایم؛ انگار هنوز در همان جاده بودم، زیر همان آسمان خاکستری، در همان ترسِ کشدار و بیانتها. خسرو جلوتر رفت و من، بیآنکه حرفی بزنم، پشت سرش راه افتادم.
ساختمانِ مقابل، مدرسه دوست داشتنی غریبه ام سرد و بیروح بود؛ از آن ساختمانهایی بود که انگار هزاران بار آدمهای مضطرب از درش رد شدهاند و هر بار، ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

مبینا
0اه. دوباره نگین چندش وارد داستان شد.