پارت صد و هجده :

پیاده شدم و پاهایم برای یک لحظه روی زمین بند نشدند. انگار هنوز باورم نمی‌شد رسیده‌ایم؛ انگار هنوز در همان جاده بودم، زیر همان آسمان خاکستری، در همان ترسِ کش‌دار و بی‌انتها. خسرو جلوتر رفت و من، بی‌آنکه حرفی بزنم، پشت سرش راه افتادم.
ساختمانِ مقابل، مدرسه دوست داشتنی غریبه ام سرد و بی‌روح بود؛ از آن ساختمان‌هایی بود که انگار هزاران بار آدم‌های مضطرب از درش رد شده‌اند و هر بار، ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    0

    اه. دوباره نگین چندش وارد داستان شد.

    ۳ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    نگین شخصیت مورد علاقه بچه ها😂💙

    ۳ ماه پیش
  • ....

    0

    ولی چقدر دلم برای مارال میسوزه...

    ۳ ماه پیش
  • مبینا ترابی | نویسنده رمان

    همه آدما خیلی جاها مارال بودن...💙 ممنون بابت نظرت عزیزم

    ۳ ماه پیش
کپی شد!