پارت چهارصد و سی و یک :

ایرج؛ او که رازانِ راه گم کرده تازه به راه راست وارد شده بود و دنبالش می‌گشت و سویش می‌رفت اما فاصله‌اش با انبار نسبت به فاصله‌ی مزدک بسیار بیشتر بود. مهدیار هم از جا برخاست و دور شده از گور به سمت جنگل دوید هرچند که میان این دویدن‌ها سرش گیج می‌رفت اما بی‌توجه به اینکه مرد و زنده شد تا نفسش بازگشت، دوید و اهمیت نداد به دوباره بی‌نفس شدن که برایش سم بود و مشغول گشتن در جنگل دنبال رامی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • دریا

    2

    ایرج برو به جهنم...بهت خیلی خیلیییی خوش بگذره😁

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ایرج تو جهنمم که بره پولای شیطون رو بالا میکشه😂

    ۵ ماه پیش
  • دریا

    2

    چقدر خوب شد که هردوشون انتقامشون رو گرفتند..همش فکر میکردم قراره کدوم یکی انتقام بگیره در صورتی که هر دوشون نیازمند این انتقام بودند🫠

    ۵ ماه پیش
  • دریا

    2

    تا یکم مونده آخر فقط میگفتم چرااااااا نمیزنیدددددد منتظرررر چی هستیدددد؟🚶 ♀️

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    خیلی عالی بود ممنون مهدیه جان 💜💜💜💜 دلم خنک شد شدید، انتقام یک عمر بدبختی شون رو گرفتن

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    بالاخره..!

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    0

    مهدیههههه جونم؟ هدیه نمیدی بهمون؟ دیگه اخرشه یکم سر کیسه رو شل کن.البته خداییش بازم میگم تنها نویسنده ای هستی که دیدم انقدر پارت هدیه میزاره.بسیاااار هم ممنونم💜

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اصلا سر کیسه‌ای واسه ناجوری مونده که شل بشه قربونت برم؟😂

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    0

    بالاخره یکم دلم خنک شد.یه تیر هم برای ما ناجوری خونا میزدید.بخدا خون به جیگر شدیم.هنوزم مهدیه بلاهای اسمانی که به سر رامدخت میاره رو تموم نکرده

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    امیدوارم رامی منو ببخشه

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    0

    حقیقتش حسی که طی دو سه پارت اخیر به رامدخت دارم عجیبه.انگار دیگه نمیشناسمش.بقول هانتر انگار هیولای درونش بیدار شده

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آره همینه..

    ۵ ماه پیش
  • نیا

    0

    ایرج یه آشغال به تمام معناست که احساسات همرو بخاطر نجات خودش به بازی میگیره.دلم خیییلی برای مزدک عزیزم میسوزه

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    طوریکه دستش میلرزیدTT

    ۵ ماه پیش
  • تیسراتیل

    0

    ولی ایرج چه کثافتیه که حتی تا لحظه آخر دلش برای دختری که بزرگش کرد نسوخت و یه ذره پشیمون هم نبود! مرگ انسانیت یه فاجعه اس

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا فاجعه‌ست!

    ۵ ماه پیش
  • تیسراتیل

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    تبریک به من، تبریک به تو، تبریک به همه

    ۵ ماه پیش
  • افسون

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    حتی توی این موقعیتم میخواست بازیشون بده..

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا اگه درمان کارشو تموم میکرد انقدر قشنگ نمیشد^^

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    ایرج شایددنبالشون نگشت چون فکر میکرد روسیه انوقرار نیست برگردن..بعد یه سوال من یادم رفته مستانه چطور ایرجو دید؛یادمه که از روسیه اومده بود ایران و ایرج رو دیدولی جزئیاتش رونه..حتی یادمه پرسیدم مستانه چطور درمان رو پیدا کرد ودوباره یادم رفته:)بدترین چیزبرای خواننده ی ناجوریِ پر رمز و راز فراموشیه😂😭

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    از دست تو😂 مستانه مسافر روستا بود که توی عمارت ایرج رو دید، بعد از بلایی که ایرج سرش آورد دورادور حواسش بهش بود و متوجه حادثه شد.

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    مزدکی که توی لحظه های اخر نسبت به کشتن ایرج تردید داشت،ولی بخاطر رامدخت حتی یادش رفت تردیدی هم توی دلش بوده:))

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    وقتی رامی از همه‌چیز واسش مهمترهTT

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    مهدیه انقدر پارت قشنگی بود نمیدونم به کدوم یکی از جزئیاتش اشاره کنم😭

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    غش کردمTT

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️