پارت صد و پنجم :

برای چندمین بار که گوشی را خاموش کرد و روی میز گذاشت، نفس مستقیم نگاهش کرد. چنگال را توی پاستا جا گذاشت و گفت:
-زنگ‌خور شما از بابام بیشتره که.
-کسی با من کار نداره عزیزم. ایشون یه سیریش خونگیه؟ بابای شما شکر خدا پیشرفت کرده و حتما به خاطر کار باهاش تماس می‌گیرن.
از لبخند مادرش و تعریفی که از پدرش کرد، خوشش آمد. اما خنده‌ و ذوقش هنوز کور بود:
-اگه از خونه باشه پس تا جواب ندید دس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    آخی،نفس گوگولی باهوش،باید بشینی مادرتو بزرگ کنی تا از پس اون دایی قزمیتت بربیاد 🥺🤭🙏🏻

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!