نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و پنجم :
برای چندمین بار که گوشی را خاموش کرد و روی میز گذاشت، نفس مستقیم نگاهش کرد. چنگال را توی پاستا جا گذاشت و گفت:
-زنگخور شما از بابام بیشتره که.
-کسی با من کار نداره عزیزم. ایشون یه سیریش خونگیه؟ بابای شما شکر خدا پیشرفت کرده و حتما به خاطر کار باهاش تماس میگیرن.
از لبخند مادرش و تعریفی که از پدرش کرد، خوشش آمد. اما خنده و ذوقش هنوز کور بود:
-اگه از خونه باشه پس تا جواب ندید دس
لطفا صبر کنید...

م
1آخی،نفس گوگولی باهوش،باید بشینی مادرتو بزرگ کنی تا از پس اون دایی قزمیتت بربیاد 🥺🤭🙏🏻