پارت نود و چهارم :
حیاط اردوان دو تا باغ داشت.
یکی حیاط جلویی که یه بهشت کنترل شده با گل های رنگارنگ که اون قدر بی عیب و نقص چیده شده بودند که انگار هر کدوم جایگاهشون رو می دونستند که کجا با چه ترکیب رنگی رشد بکنند.
باغ پر از گل های رنگارنگ بهاری لاله، سنبل و اطلسی که با نظمی طبیعی و دل نشین کنار هم رشد کرده بودند.
چند درخت میوه، مثل سیب و گیلاس گوشه ای از حیاط رو سایه دار کرده بود.
فواره وس
مطالعهی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
المیرا
0یعنی روابط این رمان ی جوری پیچیدست که دارم کف میکنم. مثلا اون دختره که با اردوان تو اتاق بودن کی بود؟ ایشش حالم بهم خورد
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
پیچیده تر از این حرفاست عزیزم بقیه شخصیت ها هم وارد بشن ماجرا دارک تر میشه
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
در کل سوپرایز زیاد دارم براتون 😉🤍
۱ ماه پیشجوان
0خیلی قشنگه قلمتون خدا قوت بهتون
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍💋
۱ ماه پیشهیتر مهسان
0یعنی اردوان تخریب گر ۱۰۰ از ۱۰۰ 😂 حرف نداره این بشر
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۱ ماه پیشسعیده
0اون دختر پارت قبلی نمیتونه نویان باشه ،،چون یادمه وقتی برای اردوان تولد گرفتن خونه بهراد نویان هم بود ،،اگه خیانت نویان بوده پس چرا هنوز تو با اردوان حضور داشتند دلوین روابطش باهاش خوب بود🤔😄👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
اون صحنه ای که یه دختر داخل اتاق اردوان بود برای بعد از تولد اردوانه از طرفی اون جمله ای که بهت گفتم ساختار هر شخصیت حفظ شده و شکسته نمیشه هم حتما در نظر بگیر عزیز دلم
۱ ماه پیشبیتا
0چه قدر حالوهوای باغ اردوان دوست داشتم خیلی قشنگ بود
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍💋
۳ ماه پیششینا
0من اصلاً با انتظار یه رمان معمولی رفتم سراغش، ولی الان جدی می گم… این داستان یه حال و هوای دیگه داره. هم تاریکه، هم عمیقه، هم یه جور عجیبی به ذهنت می چسبه و ولت نمی کنه.
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم عزیزم😍بمونی برام قشنگم🤍✨️
۳ ماه پیشحمیده
0پاستیل ،اردوان،اردوان ،پاستیل عجیبه مرد الان تو باید خیابون ببندی با اون ریش وقد😂😂😂😂
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
دل نداره مگه😂😂🤍
۳ ماه پیشدینا(زن رادان)
0تصور پاستیل خوردن اردوان تو مغزم نمیگنجه
۳ ماه پیشسارا(منشی کیانا)
0دیگه باید هضمش کنی😂😂😂
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۳ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
عزیزم😂تو میتونی
۳ ماه پیشلیلا
0به نظرم بازم گند میزنه🤭
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید قشنگم که قراره چه اتفاقاتی بیوفته😉🤍✨️
۴ ماه پیشلیلا
0به نظرم بازم گند میزنه🤭
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید قشنگم که قراره چه اتفاقاتی بیوفته😉🤍✨️
۴ ماه پیشنینا
0چه توصیفات قشنگی اون باغ رو خیلی قشنگ به تصویر کشیدی😍باز چه خوابی دیدی دلوین بلا
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍🦋
۴ ماه پیشDio
0از سگت خجالت بکش😂🤣🤣🤣تجسم اردوان جین خوردن پاستیل مثلا پاستیل خرسی نوشابه ای خیلی عجیب و عیرقابل باوره🤣🤣🤣
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۴ ماه پیشستایش
0تصور پاستیل خوردن اردوان داره اذیتم میکنه💀😂😂😂
۴ ماه پیشسارا(منشی کیانا)
0منم همینو به بچه ها گقتم اون قیافه رو تجسم کنیدکه داره پاستیل میخوره🤣
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۴ ماه پیشمریم
0وای اره😂😂😂😂😂
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🫠
۴ ماه پیشاردوان
0مگه من دلم ندارم اتفاقا عاشق پاستیل و مارشمالو ام به به🤤🤤🤤
۴ ماه پیشفاطی
0ای جانم مارشمالو هم دوست داری پس😂
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم
۴ ماه پیشحنانه
0عزیزم دلم تنگ شدع بود برات چند شبع نیستیا🫠
۴ ماه پیشستایش
0عزیزم🤍تو پارت بعد کامنت گذاشتم برای تو و سارا. توضیح دادم. احتمالا چن وقتی رو نباشم ولی با کیانا در ارتباطم. خبرتونو میگیرم ازش✅️
۴ ماه پیشسارا(منشی کیانا)
0موفق باشی عزیز دلم ولی خب تنهامون نذاریا سر بزنی🥲
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤍🦋✨️
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤍🦋✨️
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🫠
۴ ماه پیشحنانه
0😂😂😂بااون قد و هیکل چشای سگ دارش
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۴ ماه پیشمریم
0اردوان با مرد مخفی نسبت نزدیک دارن یا با هم رفیق صمیمی بودن که کارهای خطرناک میکردن مثلا قاچاق اسلحه،بعد اردوان تصمیم میگیره از این کارها کناره گیری کنه و اسم رمزشون هم پارازیت سیاه بوده بخاطر همین اردوان برا مرد مخفی مهمه
۴ ماه پیشمریم
0وقتی دلوین اون کیفو پیدا کرد اردوان به راحتی فهمید مربوط به اسلحه هستش و وقتی پشت گوشی با بهراد حرف میزد گفت اینا چرا باز نزدیک خونه من شدن
۴ ماه پیشمریم
0مردمخفی هم به دلوین گفت چرا پیش افرادم بهم گفتی پارازیت سیاه مگه نمیدونی اون رمز اسناد محرمانس،از یه طرفی هم روز استخدام دلوین رادان به دلوین گفت مطمئنی *** خونت رو درست نوشتی بخاطر این بود میدونست اونجا خونه اردوانه،اردوانو میشناخت پس احتمال اینکه مردمخفی رادانه بالاست
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید قشنگم که قراره چه اتفاقاتی بیوفته😉🤍✨️
۴ ماه پیشسارا(منشی کیانا)
0عزیزم خب مدارک داخل کیف رو نگاه کرد و فهمید مربوط به اسلحه و ایناست
۴ ماه پیشمریم
0خب چرا دلوین نفهمید الان ما اسناد اسلحه پیدا کنیم می فهمیم مربوط به اسلحس😂😐
۴ ماه پیشسارا(منشی کیانا)
0دلوین بفهمه؟😂بیخیال دلوین شو کلا😂😂😂💔پسرمون سر رشته داره😂❤️
۴ ماه پیشمریم
0دلوین که اره کیف پر مواد جابه جا کرد نفهمید مواده 😂😂،خب این سر رشته از کجا میاد
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
متاسفانه اون حرکت دلوین رو خیلیا انجام دادن
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید قشنگم که قراره چه اتفاقاتی بیوفته😉🤍✨️
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید قشنگم که قراره چه اتفاقاتی بیوفته😉🤍✨️
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که اینطور خواهد بود یا نه👍
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید قشنگم که قراره چه اتفاقاتی بیوفته😉🤍✨️
۴ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
حدسیات جالبی داری🤍✨️
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

🦢AVAZ GHO🦢
0باز دلوین با ایده های نابش اومد 😂😂