سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت شانزده :
خودش را در آغوشم انداخت و صورت خیسش را به سینهام فشرد.
«دیوونه... دیوونه... منو ترسوندی... فکر کردم میخوای ولم کنی...»
اما من او را در آغوش نگرفتم. دستهایم کنار بدنم خشک شده بود.
او نفهمید. او هرگز نفهمید که من آن جمله را شوخی نکرده بودم.
او نفهمید که در آن یک ثانیه، در تاریکی پشت آن درخت کاج، من واقعاً آن را احساس کرده بودم. آن خشم برای پنهانکاریاش آنقدر عمیق بود که به مرز ج
لطفا صبر کنید...