سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت هفتم :
هوای داخل، ساکن و سرد بود. بوی قرمهسبزی سردی که از ظهر مانده بود، در هوا ماسیده بود، اما زیر آن، یک بوی دیگر بود. یک بوی ضعیف و ناآشنا. چیزی شبیه... آهنِ زنگزده.
پایم را که در خانه گذاشتم، انگار تمام دیوارها نفس را حبس کرده بودند. صدا زدم:
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

باران
0هم گردنش شکستن هم چاقوتوقلبش کردن؟ چرااخه بی وجدانها