بوسه های تب دار به قلم محبوبه لطیفی
پارت صد و پنجاه و ششم :
پس از پذیرایی مختصری که از احسان می کنم، احسان رو به ننه می گوید.
- خدا رو شکر دیگه همه چی تموم شد. درسته که من یه هفته نتونستم حتی یک زنگ کوتاه بهتون بزنم اما بساط همه چی جمع شد.
ننه دست هایش را به نشانه دعا به آسمان بلند می کند و برای احسان شروع به دعا کردن می کند. من هم مانند مجسمه مشغول تماشای گفتگوی بین این دو نفر می شوم. احسان با حالت سوالی نگاهم می کند. انگار که چشمانش
لطفا صبر کنید...
