شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت هفتاد و هشتم :
از من دور شد و به انتهای زیرزمین رفت. بلند شدم و گفتم: یاسر چرا نمیشه؟ چرا ازم دور میشی؟ از چی میترسی؟
ـ میترسم که... میترسم که... اذیتت کنم.
ـ تو اذیتم نمیکنی.
این جمله را که شنید شتابان از انتهای زیر زمین پیش آمد. مثل کمباین هر چیزی که سر راهش بود درو میکرد؛ بالش روی زمین را لگد زد، صندلی وزنهبرداری را با یک دست کنار کشید تا به من رسید و بازوهایم را بین پنجههایش له
لطفا صبر کنید...
