در آغوش دشمن به قلم نسترن شاکر
پارت صد و دوازده :
**فصل ۱۴۴: برفِ فرو میریزد**
هوای گرم و صمیمی جشنِ داخل فروشگاه، به محض شنیدن اولین فریادها از بیرون، ناگهان تغییر کرد. مهمانان در نیمهی جملاتشان خشک شدند؛ گفتگوهای شادمانه به سکوتی ناآرام و سنگین بدل شد. چشمان هانا به سمت درهای شیشهای چرخید و احساس کرد سینهاش از اضطراب فشرده میشود. در میان دانههای برف که تندتر میبارید، سایههایی را دید که در حرکت بودند؛ قامتهایی تهدیدآ
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
