پارت هفتاد :
نور آزمایشگاه حالا انگار سردتر شده بود. نوری فسفری که روی پوست حافظ رنگی مرده میانداخت؛ مثل کسی که ساعتها زیر آب مانده بود. سکوت بینشان سنگین بود با صدای گاهبهگاه چکهی مادهای از لولهی شیشهای گوشهی اتاق، مثل تیکتیک ساعتِ درون وحشت. مهوان آرامتر گفت:
- چی شد؟ چی به سرشون اومد؟
حافظ نفسش را کشید و بیرون داد. بلند و خسته مثل کسی که بخواهد قبل از فرو رفتن نفس آخر را نگه
لطفا صبر کنید...

فاطی
0دوست دارم روی صندلی راک بنشینم با لیوان چای..حقیقت عجیب در حال تکرار است این بار در نسل جدید..کسی در تاریخی دیگر در حال پیگیری است این بار دیگر همه چیز نمایان خواهد شد..و پیدا خواهد شد آن کسی که کار گردانی میکند این اتفاق را