پارت سوم :
-فقط زود برگرد که اگر کاچی سرد بشه دیگه خوردنش لطفی نداره .
سری در جواب زن تکان داده به سمت خانه پا تند کرد.
در بهارخواب را پشت سرش بسته و وقتی از آنکه دیگر در دیدرس نگاهشان نیست خیالش راحت شد،نگاهش را به صفحه تلفن که همچنان خاموش و روشن میشد دوخته و حس کرد الان است که از شدت اضطراب بالا بیاورد.
آنقدر به تلفن خیره شد تا از ویبره رفتن ایستاد.
همآنکه خواست نفسی راحت بکشد پیامی روی صفحه گوشی بالا آمد.
"دم در خونه خواهرتم،اگر همین الان اون تلفن بی صاحاب مونده توجواب ندی آنچنان آبروریزی راه میندازم که تا قیامت نتونه سرشو تو در و همسایه وخانواده شوهرش بلند کنه"
با خواندن پیام مرد ،خانه به دور سرش چرخید.
صفحه تلفن که باری دیگر روشن شد،دست لرزانش را به دیوار تکیه داده و بی توجه به کوبش بی امان قلبش تلاش کرد تا قبل از آنکه تماس را وصل کند،خودش را جمع و جور کند.
-به به مادموازل...
با وجود خودداری به محض شنیدن آن صدای نحس؛عقی زد.
-چه عجب دلت خواست جواب اون ماسماسک تو بدی!
منزجر از شنیدن کلماتی که سست و کشیده ادا میشدند،صورتش را در هم کشید.
انگار بوی گند عرق سگی و دهانش را از همان پشت تلفن هم میتوانست حس کند.
مشخص بود که احمق باز هم تا خرخره خورده و در حال خودش نیست.
-پس چرا حرف نمیزنی نکنه زبون تو موش خورده ؟
نوا درحالیکه که بیشتر از آن نمیتوانست تحمل کند با تنفر غرید:
- مرتیکه عوضیِ بیشرف،فکر کردی شهر هرته که هر غلطی دلت خواست بکنی ؟ تو بی جا کردی رفتی دم در خونهی خواهر من...
قهقه مستانه مرد در گوشی تلفن پیچید:
-جــون قناری هیچ میدونی چه قدر دلم برای جیک جیک کردنات تنگ شده بود...
عصبی نطق مردک را کور کرد.
-ببین حامد وای به حالت اگه بخوای غلط اضافه بکنی،همین الان گورتو از دم در خونه ی نورا گم میکنی میری...
وگرنه به خدای احد و واحد قسم پشت گوش تو دیدی من و هم دیدی ...!
فهمیدی چی گفتم؟
چند لحظه در پشت خط سکوت شده و بعد صدای شکسته مرد، درحالیکه از شدت مستی سکسکه میکرد به گوشش رسید:
-چرا با من اینجوری حرف میزنی لامروت...
دروغ گفتم بهت،خونه خودمونم ،آخه من که شرخر نیستم بخوام برم درخونه مردم داد و قال راه بندازم...
دخترک با خیالی راحت شده از آنکه مشکلی برای نورا پیش نمی آید، کنار دیوار سُرخورده و روی زمین نشست.
بیحال و خسته از فشار عصبی که یکباره بهش وارد شده بود، لب زد:
-چه مرگته لعنتی ؟چرا انقدر آزارم میدی ؟چرا دست از سرم بر نمیداری حامد؟
برای چی انقدر بهم زنگ میزنی ؟
چی از جون من میخوای؟مگه بهت نگفتم دیگه تا آخرعمر نه میخوام ببینمت و نه صدات و بشنوم ؟
صدای پوزخند بلندی در گوشش پیچید:
-هنوز خسته نشدی از این همه ناز کردن ؟دیگه داره نزدیک یک ماه میشه خانوم خانوما...
این دل بی صاحاب داره برای دیدنت پرپر میزنه نوا...من دیگه طاقت اینکه شب تنها سر روی باشت بذارم و ندارم ،دلم لک زده برای عطر تن...
-خفه شو...
با آنکه با تمام وجود دلش میخواست جیغ بلندی کشیده و تمام حرص وعقده دلش را خالی کند ، با صدایی که به سختی پایین نگهش میداشت در گوشی تلفن غرید:
-چه چرتی برای خودت زر زر میکنی ؟
توی عوضی چطور بعد اون بلاهایی که سرم آوردی روت میشه همچین حرفهای چندش آوری بزنی؟
فکر کردی اینبارم مثل دفعه های قبل خر میشم برمیگردم نه ؟
ولی کور خوندی حامد،شنیدی؟
دیگه حتی از شنیدن نفس هات هم عقم میگیره چه برسه به...
صدای سوت بلند و مضحک مرد باعث شد تا خون در رگ هایش یخ بزند.
-به کجا چنین شتابان بانو...وایسا منم برسم باهم بریم! ولی خوشم اومد،جون نوا من از اول هم عاشق همین مدل ابراز علاقه های متفاوتت شدم رز وحشی من...
صدایش رفته رفته جدی شد:
-اما صبر منم دیگه داره تموم میشه عزیزم،چون دوستت دارم فقط تا آخر همین هفته آقایی میکنم و منتظر میمونم تا با پای خودت برگردی سر خونه زندگیت! بعد از اون قول ...
نوا بی توجه به بالا رفتن ضربان قلبش، دندان هایش را بهم فشرده توپید:
-بعد از اون چی ؟ دیگه هیچ غلطی نمیتونی بکنی حامد...
باور کنی یا نه اون نَوای توسری خور و ترسویی که میشناختی مرد،منتظر ابلاغیه دادگاه خانواده باش،امروز فرداست که به دستت برسه...
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

Rose
0اینم از شخصیت منفور داستان از قرار معلوم حامد حسابی رو مخ مون قراره پاتیناژ بره