پارت صد و بیست و ششم :

مهتران و سربازان بیشتری وارد اسطبل شدند و با تعجب لحظه‌ای نگاهم می‌کردند و سپس مشغول زین کردن اسبها می‌شدند. ابیش که از جایش تکان نخورده بود، خطاب به من نجوا کرد:- برو.
پایین پیراهنم را به چنگ گرفتم و سریع از اصطبل خارج شدم. هرج و‌مرجی بیرون به راه افتاده بود و سربازانِ سواره نظام برای برداشتن اسبهایشان به اصطبل هجوم آورده بودند. آریو به سمتم دوید و گفت:- ابیش کجاست؟
با حیرت گفتم:-

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • وهمنش

    0

    وای چرا شب نمیشه بی صبرانه منتظرم

    ۵ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    فقط خیلی وقته سعیده جون دیگه تو کامنتا نیستن اصن میخونید کامنت هارو؟

    ۵ ماه پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    بله عزیزم همه رو‌میخونم ❤️🌹

    ۵ ماه پیش
  • ساجده

    0

    شیشه ی عمر دیو ها دست خودشونه یا شاه؟ وای فکر کنین ماسیس شیشه های عمر و گیر بیاره

    ۵ ماه پیش
  • فاطیما

    3

    چیزی که این رمان و قشنگ و خاص میکنه توصیف جزئیاتشه نوع چینش کلماتشه با اینکه هیچ ایده ای از اون زمان نداریم ولی قشنگ میتونیم تجسم کنیم مرسی از سعیده جون بابت خلق همچین دنیایی

    ۵ ماه پیش
  • هرا

    1

    اوممم بخوام بچه هامو رتبه بندی کنم ماسیس شیشم هوم ابیش درمنه

    ۵ ماه پیش
  • سایدا

    4

    هیرمانم موجود جالبیه ها اکام هم خیلی خیلی گوگولیه (یجورایی دلم براش کبابه که با این سن کمش و رفتار های کودکانه اش باید انقدر سختی بکشه) و باز هم هومان به شدت منفورههههه

    ۵ ماه پیش
  • طاهره

    1

    واقعا جذاب و دلپذیر بود مرسی از قلمتون بانو

    ۵ ماه پیش
  • کشمش

    3

    من که دارم رمان و میخونم یه کراش خیلیییی عمیقی رو ماسیس زدم چه برسه به ابیش ماسیس تو چییی ماسیس تو کییی

    ۵ ماه پیش
  • سحر

    3

    دخترکم خیلی خفنه اینکه اون زمان انقدر پا به پای مردا تو میدون ها هست و همه دهنشون باز میمونه خیلی جذابه

    ۵ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    حالانمیشد یه چند ساعت دیگه حمله میکردن تا این دوتا دل و قلوه بیشتری میگرفتن

    ۵ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    فقط اون خنده خشاتریا که قایمش کرد

    ۵ ماه پیش
  • شهره

    1

    خیلی زیبا بود مرسی از قلمتوگ

    ۵ ماه پیش
  • شهره

    3

    وقتی سه روز تمام صبر میکنی و لحظه ی اول وارد سایت میشی تا ادامه ی صحنه ی رمانتیک و بخونی ولی یهو با دیو ها روبرو میشییی با ما چیکار میکنی سعیده جان:)))))

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️