پارت شصت و پنجم :

انگار یک‌باره همه‌چیز توی سینه‌ام سنگین شد. جایی بین دنده‌هایم، چیزی مثل مشت گره‌خورده گیر کرده بود و نمی‌گذاشت نه درست نفس بکشم، نه درست فکر کنم. دهانم خشک شده بود؛ آن‌قدر خشک که به‌زور آب دهانم را قورت دادم و همان لحظه مزۀ تلخ فروخوردنِ خودم زیر زبانم نشست. تقصیر که بود؟ نمی‌دانستم؛ اما یک حس خردکننده، مثل صدای آرام شکستن شیشه، از زیر پوستم بالا می‌آمد و توی گلویم می‌لرزید.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    2

    وای چقدر بد شانسی تو دختر.خسته نباشی حنانه جون قلم بی نظیرت ماندگار ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️

    ۴ ماه پیش
  • راحله

    1

    وای این دختر دیگه خیلی بدشانس و مظلومه

    ۴ ماه پیش
کپی شد!