پارت هشتاد و سوم :
اوه. پس فکر میکند مجردم. لابد آن صحنهی شاهکارِ چارلی را ندیده است.
دستش را میگذارد روی سینهاش: «لوئیس هستم.»
«هانا.»
شاید باید بگویم همسر دارم؛ اما دلم نمیخواهد الآن به چارلی فکر کنم. حس میکنم توی نگاه این غریبه یک زنِ موقر و مرموزم، نه آن زنِ شلخته و وارفتهای که خودم توی آینه میبینم. دلم نمیآید این تصویر قشنگ را خراب کنم، پس بیخیالِ چارلی میشوم. خودم را رها میکÙ
لطفا صبر کنید...
