پارت هفتاد و سوم :
همه به سمت من برمیگردند و لیوانهایشان را بالا میبرند. دلم میخواهد زمین دهان باز کند و مرا ببلعد. سرم را پایین میاندازم و تا وقتی صدای ویل دوباره بلند نشده و دستزدنها تمام نشده است، جرات نمیکنم سرم را بالا بیاورم.
«و دوباره به همسرم، جولزِ باهوش و زیبای من...» جمعیت دوباره دیوانه میشود. «بدون تو، زندگی من هیچ رنگی نداشت. بدون تو، نه عشقی بود و نه شادیای. تو نیمهی گمشده
لطفا صبر کنید...