پارت شصت و هشتم :
«آره، فکر کنم. تا تعطیلات عید پاک دیگه اسمی از پسره نیاورد. وقتی ازش پرسیدم، گفت فهمیده پسره اونجوری که فکر میکرده نبوده. گفت زیادی درگیرش شده و باید بچسبه به درس و مشقش. ظاهراً توی یکی از مقالههاش نمرهی پایین گرفته بود و همین براش حکم زنگ خطر رو داشت.»
اولیویا چشمانش را در کاسه میچرخاند و با لحنی دخترانه میگوید: «عجب خرخونی بوده!» و بلافاصله پشیمان میشود: «ببخشید.»
لبخن
لطفا صبر کنید...
