پارت شصت و هشتم :

«آره، فکر کنم. تا تعطیلات عید پاک دیگه اسمی از پسره نیاورد. وقتی ازش پرسیدم، گفت فهمیده پسره اون‌جوری که فکر می‌کرده نبوده. گفت زیادی درگیرش شده و باید بچسبه به درس و مشقش. ظاهراً توی یکی از مقاله‌هاش نمره‌ی پایین گرفته بود و همین براش حکم زنگ خطر رو داشت.»
اولیویا چشمانش را در کاسه می‌چرخاند و با لحنی دخترانه می‌گوید: «عجب خرخونی بوده!» و بلافاصله پشیمان می‌شود: «ببخشید.»
لبخن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️