پارت پنجاه و نهم :
با لکنت میگویم: «نه من نمیدونم راجعبه چی حرف میزنین.» اما در دلم میگویم تو حتی نصف ماجرا رو هم نمیدونی پیرمرد. یا شاید هم میدانی و بازیگر ماهرتری هستی.
هرطور شده از چنگش فرار میکنم. باید چیزی بنوشم. چیزی قویتر. دوروبر میز نوشیدنی غلغله است. پیشخدمتها از پسِ جمعیت برنمیآیند. مردم چند تا چند تا لیوان میگیرند و وانمود میکنند برای همراهشان است اما میبینم که در راه بر
لطفا صبر کنید...
