پارت پنجاه و چهارم :
جلوی آینه میروم و تاجم را که کج شده صاف میکنم. صورتم کمی گل انداخته و برافروخته شده که برای یک عروسِ خجالتی زیادی سرخ است. با دست کمی صورتم را ماساژ میدهم، لبخندم را تنظیم میکنم و دوباره همان نقابِ سرخوش و شادابی را که همه انتظار دارند به صورت میزنم.
پدر و ایفه، اگر هم صدای شکستن را شنیده باشند، به روی خودشان نمیآورند. به آنها سر تکان میدهم: «حاضرم. بریم.»
بعد اولیویا را
لطفا صبر کنید...
