پارت پنجاه :
میگویم: «حتماً. همین الان ترتیبش رو میدم.»
همینطور که به سمت کلیسا میرویم میگوید: «میدونی خیلی جالبه. من مدیر یه مدرسه پسرونهام و تقریباً یکچهارم مهمونای امشب شاگردای سابقم تو مدرسه ترولیان بودن. عجیبه که میبینم اینقدر بزرگ شدن.»
لبخندی مؤدبانه میزنم تا اشتیاقم را نشان دهم: «همشون رو یادتونه؟»
«بیشترشون رو، اما نه همه رو. اونایی که... خاص بودن و تو چشم. تا همین
لطفا صبر کنید...
