پارت سی و نهم :
میگویم: «یه خداحافظی دوستانه؟»
«حتماً.»
کمی نزدیک میشوم. حضورش مثل همیشه آشناست. عجیب است که بعد از اینهمه سال هنوز این حس آشنایی وجود دارد. مطمئنم او هم همین حس را دارد. ولی حالا دیگر مطمئنم: او حسودیاش میشود.
وقتی به اتاق برمیگردم، ویل دارد آماده خواب میشود. لبخندی میزند و میگوید: «بهتره زودتر بخوابیم.»
ویل پیراهنش را مرتب میکند. همه چیز با او منظم و دقیق اسØ
لطفا صبر کنید...
