پارت شصت و سوم :

نمی‌دانم چه اندازه در اتاق به انتظار نشستم؛ زمان همانند آبی که در کوزه ترک خورده چکه چکه می‌ریخت می‌گذشت! تنها وقتی فهمیدم روز رو به تهی شدن است که افول خورشید، با آن رنگ زرد خسته‌اش، از لبه‌ی پنجره سر خورد و کف اتاق افتاد.
لباس‌های رسمی‌تری را انتخاب کردم؛ همان مخملی که برای هوای پاییزه همانند آغوشی گرم بود. انگار با پوشیدنش می‌خواستم وقارم را محکم‌تر کنم، مبادا در برابر نگاه Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • پریسا

    0

    خیلی زیباست رمانت امیدوارم همیشه بدرخشی

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    فدات عزیزم ممنون

    ۶ ماه پیش
  • محیا

    0

    واقعا حیف نیست این دیار پدر نشه 😔😔🙏🙏🙏❤️❤️❤️

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    حیف واقعا

    ۶ ماه پیش
  • سعادت

    0

    خدایا به دل مهررو نگاه کن

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    امین

    ۶ ماه پیش
  • فرشته

    0

    چه قدر عکس شخصیت ها بهشون میاد، واقعا بی نظیره این رمان فوق العاده زیبا و دوست داشتنی و جذاب❤️

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    😊✨😍

    ۶ ماه پیش
  • فرشته

    1

    هربار دلبرتر و جذاب تر😍 هزار بار هم این رو بخونی باز تکراری نمیشه😍❤️

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    ❤️😍

    ۶ ماه پیش
  • اسما

    1

    مهرو از مقدمه خوشش اومده😂😂😂

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    😂

    ۶ ماه پیش
  • اکرم بانو

    4

    اره واقعا لیاقت پدر شدن رو داره....

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    😢🤧

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    4

    مهروی خجالتی کی خجالتت می ریزه دخترم منی که همه میگفتن خجالتی ام دارم از کارهای تو حرصم میگیره😤 وا بده

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    😂😂

    ۶ ماه پیش
  • معصومه

    2

    مهرو جان دخترم رو مخم تاتی تاتی نکن، دیار مگه غریبه ست؟همچین رو برگردوند انگار چی شده حالا😂

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    😂

    ۶ ماه پیش
  • Maryam

    0

    مهرو کم کم داره اعصابمو بهم میریزه بابا دختر شوهرته خجالتو بذار کنار😤

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    دخترای قدیم این قابلیت رو نداشتن که سری اخت بگیرین با این چیزا

    ۶ ماه پیش
  • عسل

    0

    اخه مهرو جان تو هم دلبری کن دختر ..دل دیار رو بدست بیار خجالت و بزار کنار .. زهرا جون این یه قلم و حتما بکار بگیر از طرف من نا بلد ..🙏🌺

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    دخترای قدیم اینجور راحت نبودن گل... یک سری چیزها حتی تا مدتها بعد ازدواج هم باعث خجالتشون می‌شده

    ۶ ماه پیش
  • عسل

    0

    وییی دختر یعنی چی مقدم مقدم چی میخوای آخه تو واییی

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    چمدونم والا

    ۶ ماه پیش
  • سرو

    0

    قرار نیست بدنه مقدمه ببینم هور میشه بگی مقدمش چیه

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    نمی‌دونم مقدمه چی دوست داشته این دختر 😂

    ۶ ماه پیش
  • اسرا

    0

    چه باحال این دیار🙏

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    خیلی

    ۶ ماه پیش
  • مائده

    0

    باز هم مثل همیشه عالی بود مشتاقانه منتظر جواب آزمایشم🤭

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    عزیزی گل

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️