پارت شصت و چهارم :
سکوت بینشان مثل پردهای ضخیم افتاده بود. گلاب با انگشتانی که هنوز میلرزید، پیشبندش را کنار زد و نشست؛ اما نه روی صندلی، نه کنار میز. روی زمین. همانجا، کنار استکانی که شکسته بود و لکهی چای که آرام در تار و پود قالی فرو میرفت.
مهوان نفسش را آهسته بیرون داد.
- مامان باید برام توضیح بدی. همین الان.
گلاب سرش را بالا آورد. چشمهایش سرخ بود؛ اما نگاهش در عمق چیزی گیر کرده بود که Ø
لطفا صبر کنید...

فاطی
0آرام آرام همه چیز در زندگی رخنه میکنه و جا میفته و آدمها با آن خو میگیرند مردم محکوم به تحملن وگرنه باید قید زندگی رو زد..چیزی که نباید بدانی میفهمی از آن روز سرت به زیر آب میرود تا دیگر نفهمن