پارت شصت و چهارم :

سکوت بینشان مثل پرده‌ای ضخیم افتاده بود. گلاب با انگشتانی که هنوز می‌لرزید، پیش‌بندش را کنار زد و نشست؛ اما نه روی صندلی، نه کنار میز. روی زمین. همان‌جا، کنار استکانی که شکسته بود و لکه‌ی چای که آرام در تار و پود قالی فرو می‌رفت.
مهوان نفسش را آهسته بیرون داد.
- مامان باید برام توضیح بدی. همین الان.
گلاب سرش را بالا آورد. چشم‌هایش سرخ بود؛ اما نگاهش در عمق چیزی گیر کرده بود که Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    آرام آرام همه چیز در زندگی رخنه میکنه و جا میفته و آدمها با آن خو میگیرند مردم محکوم به تحملن وگرنه باید قید زندگی رو زد..چیزی که نباید بدانی میفهمی از آن روز سرت به زیر آب میرود تا دیگر نفهمن

    ۶ ماه پیش
  • فخری

    0

    سپاس عزیزم عالی بود کلی به اطلاعاتمون اضافه شد دست گلت درد نکنه قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️