شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت شصت و چهارم :
برگشتم سرش غوغا به پا کنم که یک اتومبیل غریبه را دیدم. دو نفر از آن پیاده شدند و شروع کردند به طرف من دویدن. پا به فرار گذاشتم. نمیتوانستم داخل باشگاه برگردم چون مسیرم دقیقاً میشد همان جایی که مردان غریبه طرفم میدویدند. تا کجا میتوانستم از دست دو مرد فرار کنم؟
بالاخره شد آن چه فکر میکردم. با صندل لژ دار که نمیشد بدوی. روی آسفالت زمین خوردم و کلهپا شدم. وحشت زده به مردها
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

بهار
0🥲🥲🥲 نمیدونن چرا با خوندن این پارت بغض کردم... طفلی یاسر... کاش سودا آرامشش بشه