پارت سیزده :
اما زمان منتظر هیچکس و هیچچیز نمیماند. اصلا انگار سر لج افتاده بود و تندتر هم میگذشت. ماشین مقابل خانه متوقف شد و باید پیاده میشدم.
- دستت طلا، بیا تو یه چای بخور. اینهمه راه اومدی یه خستگی در کن!
لبخند کمرنگی زد.
- نه ممنون، فقط...
انگار برای گفتن حرفی مردد بود.
- فقط چی؟
کمی سمتم مایل شد با لحنی ملایم گفت: ببین... من و مامان حتی کیسان، میکائیل و بقیه از کارت راضی
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
Ftm
2چقد این پسره فضوله انگار صاحبشه خجالت هم خوب چیزیه بابا برو رد کارت تا پاتو چلاق نکردم اضافی
۳ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
حرص نخور خواهر😄😄
۳ ماه پیشFtm
2به به ممنون بخاطر پارت هدیه بازم میخام🥲🤩🫠
۳ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
امروز که پارت داریم، برای فردا احتمالا هدیه بذارم
۳ ماه پیشFtm
2مثلث عشقیش کن نگار جون عالی میشه 🤗🤩🤩🤩💖🩷بین میکائیل و کیسان نمیدونم کدوم خوبه😁😂😍
۳ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ببینیم چی میشه🥰
۳ ماه پیشFtm
2من اگه جای دختره بودم میرفتم گلوشو میگرفتم اینقد فشار میدادم بمیره😐پسره نخود هر آش مزاحم اسمشم گذاشته با *** غیرتی تو خود بی غیرتی عزیزم آدم خواهرشو آزار میده مگه دیووووونه
۳ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
باید بره از حامی و نوید یاد بگیره برادری رو😁
۳ ماه پیشمیم
1خیلی رمان عالیه،عکسا هم خوبن،کاش عکس یاسین و کیسانم بذارین 😍🥰🙏🏻
۳ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خوشحالم رمانو دوست داری عزیزم، مشکل اینترنت هست و این عکسارو از قبل داشتم. مشکل نت برطرف بشه، چشم میذارم اونارو هم
۳ ماه پیشمیم
1چه مرگشه این یاسین،احتمالا دیگه نره رستوران 😠🥺
۳ ماه پیشمهلا
1عالی بود، لذت بردم. خداقوت. حتما بخونید، ازدست ندید. بسیار قشنگ و پر از حس خوبه این رمان. من بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم
۳ ماه پیشمهلا
1اینجوری که مشخصه یه دعوای حسابی میشه
۳ ماه پیشمهلا
1یاسین احتمالا باز بره رستوران
۳ ماه پیشمهلا
1طفلی مه یاس چقدر تحت فشار قرار گرفته
۳ ماه پیشمهلا
1به به پارت هدیه اومد. مرسیییی
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ساناز
0💙💛🧡🤎🤍❤️🩷❤️💜🩶🩵