گالری مردگان به قلم زهرا رحمانی
پارت پنجاه و هشتم :
خانه تاریک بود؛ فقط نور زرد کمرنگی از آشپزخانه سرک میکشید. ته راهرو ایستاده بود؛ با جرئتی کم. نمیفهمید چه اتفاقی دارد میافتد. فقط حس میکرد چیزی درست نیست. صدای مادر ابتدا آهسته و سپس بالا گرفت.
-گفتم نه!
سایهی خواهرش را دید. پشت به او ایستاده بود و شانههایش میلرزید؛ اما صدایش محکمتر از همیشه بود:
-مامان تو نمیفهمی!
-من خیلی خوب میفهمم مایا. اون عوضی فریبت داده و

لطفا صبر کنید...

اسما
0با اینکه یکم گیج میشه ادم ولی خیلی جذابه بیصبرانه منتظر پارت جدیدم