پارت پنجاه و هشتم :

خانه تاریک بود؛ فقط نور زرد کمرنگی از آشپزخانه سرک می‌کشید. ته راهرو ایستاده بود؛ با جرئتی کم. نمی‌فهمید چه اتفاقی دارد می‌افتد. فقط حس می‌کرد چیزی درست نیست. صدای مادر ابتدا آهسته و سپس بالا گرفت.
-گفتم نه!
سایه‌ی خواهرش را دید. پشت به او ایستاده بود و شانه‌هایش می‌لرزید؛ اما صدایش محکم‌تر از همیشه بود:
-مامان تو نمی‌فهمی!
-من خیلی خوب می‌فهمم مایا. اون عوضی فریبت داده و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسما

    0

    با اینکه یکم گیج میشه ادم ولی خیلی جذابه بیصبرانه منتظر پارت جدیدم

    ۳ ماه پیش
  • زهرا رحمانی | نویسنده رمان

    قربونت. ممنون که می‌خونی و نظر می‌دی❤️

    ۳ ماه پیش
کپی شد!