پارت صد و نوزده :

وقتی تو رفت،دانیال فقط شلوار پوشیده بود و بالاتنه اش لخت بود.خجالت کشید.رییسش که به او پیشنهاد دوستی داده بود، افتاده بود روی تخت آن هم بی لباس! خوشی هایش را با زنهای دیگر می کرد و وقتی حالش به هم می ریخت،به او زنگ می زد که بیاید جمعش کند.
قهوه را روی میز کنار تختش گذاشت و توی صورت رنگ پریده ی او زل زد:بهتری؟می تونی قهوه تو بخوری؟سِرٰم می تونم درست کنم...مادرم همیشه برای فشار پایینم درست

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیوا

    0

    دختر بمون ببین چی میخواد بگه خووووو نمی خورتت دلم برای دنی میسوزه چقدر تنهاس که التماس افسون می کنه بمونه حرف بزنن خیلی سخته 😓😓😓😓

    ۵ ماه پیش
  • Sajede

    2

    دختر آخه تو چقدر داری انکار میکنی مگه نمیدونی که اون تینت لب برای خودت بوده 🤭افسون از تو بعید بود این حرفا... وای حالا چه شود با این املت شلم شوربایی که افسون برای دانیال پخت... من فکر کنم دانیال به غلط کردن بیفته که دیگه به افسون دستور بده 😅تقصیر خودت بود میخواستی بذاری دخترمون بره خونشون...

    ۵ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    خوشم نمیاد افسون مظلوم و ساده گیر دانیال بیفته...بنظرم دانیال زیادی همه فن حریفه و افسون از سرش زیادیه

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️