جناح چهارم مترجم گروه ترجمه ماهین
پارت صد و نود و هشتم :
نیمخیز میشود، لیوان را میگیرد و یکنفس سر میکشد. «ممنون.»
لیوان خالی را روی میز میگذارم و دوباره سمتش میچرخم. به آن چشمهای عسلی که از روز اول روی پلکان روحم را تسخیر کردهاند خیره میشوم. زمزمه میکنم: «تو... خودِ تو معجزهای.» مکث میکنم. «وحشت کرده بودم وایولت. هیچ کلمهای نمیتونه توصیفش کنه.»
دستش را بالا میآورد و روی قلبم که مثل طبل میکوبد میگذارد. آرام می
لطفا صبر کنید...
