جناح چهارم مترجم گروه ترجمه ماهین
پارت بیست و نهم :
بلافاصله خنجرم را از غلاف رانم میکشم و گارد میگیرم: «اینطوری میخوای ترتیبم رو بدی؟»
ابروی سیاهش را بالا میاندازد و با خونسردیِ توهینآمیزی خنجر خودش را غلاف میکند: «فالگوش وایساده بودی، نه؟ حالا شاید واقعاً مجبور بشم بکشمت.»
برقِ چشمانش شوخی ندارد.
عصبی میشوم. خنجر دومم را از زیر شنل بیرون میکشم: «پس معطل چی هستی؟ تمومش کن.»
نگاهی به خنجرهایم میاندازد و آه
لطفا صبر کنید...
