پارت صد و هجده :

چند ساعت بعد، پا که داخل خانه گذاشت، صدای عصبی مادرش به گوشش رسید. مشخص بود با تلفن حرف می‌زند. خسته و بی‌حوصله، سری به عنوان سلام برای او تکان داد و سمت اتاقش راه افتاد اما میانه‌ی راه، با شنیدن جمله‌ای از زبان سودابه، پاهایش بی‌اراده به زمین چسبید.
_ خواهر من چرا چشمتو بستی و حال و روز اون بچه رو نمی‌بینی؟ به خدا که هر مادری بود الان تو این وضعیت به خاطر طلاق بچه‌ش جنگ راه نمی‌اند

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!