آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و هجده :
چند ساعت بعد، پا که داخل خانه گذاشت، صدای عصبی مادرش به گوشش رسید. مشخص بود با تلفن حرف میزند. خسته و بیحوصله، سری به عنوان سلام برای او تکان داد و سمت اتاقش راه افتاد اما میانهی راه، با شنیدن جملهای از زبان سودابه، پاهایش بیاراده به زمین چسبید.
_ خواهر من چرا چشمتو بستی و حال و روز اون بچه رو نمیبینی؟ به خدا که هر مادری بود الان تو این وضعیت به خاطر طلاق بچهش جنگ راه نمیاند
لطفا صبر کنید...
