تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و سی و سوم :
احساس او را عشق میگذاشت؟ مگر رابطهی او و فرشته دو روزه بود یا از این دوستیهای الکی بود؟! فرزام برخاست و از پشت به عطا که پنجره را باز کرد و دستش را لبهی پنجره گذاشت، چشم دوخت. نمیشد یک سری واقعیتها را جار بزند، پس چند قدم سوی در اتاق برداشت و با مکث پاسخ داد.
- زمان میخواد که به حرفم برسی؛ اما در همین اندازه بدون مسئولیت زندگی چیزی نیست که تو بخوای با بچه بازی ازش شونه خالی کنی
لطفا صبر کنید...
