پارت سی و دوم :

چشمانش گرد می‌شود. اگر کس دیگری بود فکر می‌کردم مسخره‌ام می‌کند، ولی نگاهِ آدنا فرق دارد.
می‌پرسد: «بعدش چی؟»
صدایم سرد می‌شود: «فهمیدن چی هستم. زندانیم کردن. هرا تنها کسی بود که غیر از اونا می‌دیدم. هفت سالم بود که اومد پیش ما.»
بی‌اختیار شستم را روی زخمِ لبم می‌کشم. «بزرگ‌تر که شدم، فهمیدم چرا حبسم کردن. ویلدر بودن یعنی مرگ. من یه تهدید بودم. یه مزاحم. یه مایه‌ی ناامیدی.»

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️