پارت سی و دوم :
چشمانش گرد میشود. اگر کس دیگری بود فکر میکردم مسخرهام میکند، ولی نگاهِ آدنا فرق دارد.
میپرسد: «بعدش چی؟»
صدایم سرد میشود: «فهمیدن چی هستم. زندانیم کردن. هرا تنها کسی بود که غیر از اونا میدیدم. هفت سالم بود که اومد پیش ما.»
بیاختیار شستم را روی زخمِ لبم میکشم. «بزرگتر که شدم، فهمیدم چرا حبسم کردن. ویلدر بودن یعنی مرگ. من یه تهدید بودم. یه مزاحم. یه مایهی ناامیدی.»
لطفا صبر کنید...
