پارت بیست و نهم :
ناگهان صدای قدمهایی محکم از راهروی بیرون، مثل پتک بر سرمان فرود میآید.
مثل برقگرفتهها از هم جدا میشویم. چشمانمان باوحشت بهسمت درِ بسته میچرخد و ماک باسرعتِ نور نقاب را دوباره به صورتش میزند که قیافهاش برای این موقعیت زیادی خشک و جدی شده است.
با صدایی که از ترس میلرزد زمزمه میکنم: «باید بری! امپریالها هیچوقت اینجا نمیآن و اگه هر کسی که اون بیرونه تو رو ببینه،
لطفا صبر کنید...
