پارت بیست و نهم :

ناگهان صدای قدم‌هایی محکم از راهروی بیرون، مثل پتک بر سرمان فرود می‌آید.
مثل برق‌گرفته‌ها از هم جدا می‌شویم. چشمانمان باوحشت به‌سمت درِ بسته می‌چرخد و ماک باسرعتِ نور نقاب را دوباره به صورتش می‌زند که قیافه‌اش برای این موقعیت زیادی خشک و جدی شده است.
با صدایی که از ترس می‌لرزد زمزمه می‌کنم: «باید بری! امپریال‌ها هیچ‌وقت اینجا نمی‌آن و اگه هر کسی که اون بیرونه تو رو ببینه،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️