اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و بیست و یک :
- چی از من میخوایین؟
- احسنت. خوبه که باهوشی...
لرزش نفسهایش را به سختی داشت کنترل میکرد. پاهایش دیگر جان نداشت. روی یک نیمکت فلزی کنار آب سرد کنی که چند قدم جلوتر از ورودی آرامستان قرار داشت نشست و همان وقت جاوید ادامه داد:
- خوب گوش کن ببین چی میگم. قراره پسرت یه امانتی برسونه دست من. خودش میگه هنوز به دستش نرسیده . اما وای به روزگارش اگه دروغ بگه.
سهیلا وحشت زده و با حالی پر از
لطفا صبر کنید...
