اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و بیست :
چقدر خوب بود که فرهاد هنوز آن عینک دودی گرد را روی بینی داشت تا چشمان بهت زده و نگاه شرمگینش را پشت آن سیاهی پنهان کند. برای چند ثانیه هیچ کلامی به زبانش نیامد. کمی بعد لبان خشکش را با اندک رطوبت زبانش تر کرد و با پیشنهاد یک صبحانه ی گرم، مسیر صحبت را عوض کرد:
- خب ... بگذریم بچه ها. شما تازه رسیدید، حتما خسته اید. یکی از آپارتمانهای نوساز شرکت رو اینجا در اختیار من گذاشتن. امکانات زیادی ند

لطفا صبر کنید...

شادان
0عجب بیوه ی ابراهیمی شد.. حالا همایون که نمرده ..اینقد اون زرنگ بود مطمئنم از یه جایی در رفته