پارت صد و سی و هفتم :
دلنیا با صدایی که از درد داشت تحلیل میرفت گفت: درد دارم... کی... سه آبم پاره شده.
- هفت ماهته هنوز دختر!
آراس ترسیده پرسید: چی شده؟
خزال مضطرب و با اخم، صاف ایستاد.
- بغلش کن ببرش اتاق آراس، بچه داره دنیا میاد.
آراس با استرس دستش را زیر زانوی دلنیا برد و او را از روی زمین بلند کرد. هنوز هم بچه بود و جثه ریزش، چطور میخواست این زایمان را تحمل کند؟
انگار دردِ دلنیا را داشت به ج

لطفا صبر کنید...

م
1ای وای باز ناتمام موند،حالا تا پس فردا باید صبر کنیم،کاس یکم طولانی تر بود پارت 🥺