اشق به قلم عاطفه میرزائی
پارت هفتاد و هفتم :
***
صنم درحالیکه هایی میان دستان مشت شدهاش کرد، مضطرب نگاهی به درب ورودی عمارت انداخت و زیر لب به جان مبین غر زد. بهار دستانش را داخل جیب کاپشن مشکیاش گذاشت و نچنچکنان گفت:
- هرچی معین فرز و زرنگه این داداشش برعکس کُند و تنبله.
همان لحظه مبین با عجله از عمارت خارج شد و به سمتشان آمد. کلاه سویشرت آبیاش را بر روی سرش کشید.
- صنم جا قحطه؟ این عمارت پر از اتاقه، حتماً باید ت
لطفا صبر کنید...
