پارت هشتاد و هفتم :

اخمی کردم و گفتم:
ـ امیر به من نگاه کن!
نگاهم نکرد. به خشم آمدم و گفتم:
ـ تو منو چی فرض کردی؟! وعده دروغ بهم دادی؟!
درمانده نگاهم کرد:
ـ من نمی‌‌تونم از خانواده‌‌م جدا شم سایه. اونا به من نیاز دارن. خودتم می‌‌دونی. اگرم اون شب بهت گفتم از اینجا می‌‌برمت به خاطر آشفتگیت بود. نیاز به دلگرمی داشتی. نمی‌‌تونستم که باهات جر و بحث کنم. سایه تو از اول شرایط من رو قبول کردی. در واق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    سایه هم حرفای خوبی به امیر نمیزنه،باید صبرمیکرد اگه مادربزرگش بار دیگه دخالت میکردموضوع رو عنوان میکرد،خام و بی تجربه است

    ۲ ماه پیش
  • میم

    1

    چه آتیشی انداخت وسط زندگیشون این پیرزن با بی فکری،سایه که بیشتر روزا سرکاره،معصومه هم خیلی هم مهربونه هم سرش به کار خودشه و سعی نمی کنه تلافی مادرشوهر خودشو سر این دربیاره برعکس هواشم داره 😠😔🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💔

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️