پارت هشتاد و هفتم :
اخمی کردم و گفتم:
ـ امیر به من نگاه کن!
نگاهم نکرد. به خشم آمدم و گفتم:
ـ تو منو چی فرض کردی؟! وعده دروغ بهم دادی؟!
درمانده نگاهم کرد:
ـ من نمیتونم از خانوادهم جدا شم سایه. اونا به من نیاز دارن. خودتم میدونی. اگرم اون شب بهت گفتم از اینجا میبرمت به خاطر آشفتگیت بود. نیاز به دلگرمی داشتی. نمیتونستم که باهات جر و بحث کنم. سایه تو از اول شرایط من رو قبول کردی. در واق
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0سایه هم حرفای خوبی به امیر نمیزنه،باید صبرمیکرد اگه مادربزرگش بار دیگه دخالت میکردموضوع رو عنوان میکرد،خام و بی تجربه است