پارت دویست و بیست و هشتم :
در همین فضای سنگین و سکوت به سر میبریم که درب اتاق باز میشود و با کمال تعجب داوین را میبینم که به همراه صنم وارد اتاق میشوند. آهسته از زیر پتو نیشگونی از خودم میگیرم تا شاید از این خواب بیدار شوم. مگر چقدر خوابیدم که این همه تغییر و تحول در اطرافم رخ داده و مخصوصاً اینکه داوین بازگشته است. اگر زهلی هم به این جمع بپیوندد، ترکیب مان کامل خواهد شد اما نمیدانم که چرا از او خبری نیست؟
لطفا صبر کنید...
