پارت دویست و بیست و ششم :
میدانم نباید در کار این افراد دخالت کنم اما واقعاً چارهای برایم نمانده است از استرس در حال مردن هستم. نگرانم نکنند آنها فکر کنند که من در مورد صنم با داوین حرف زدم و از او گفته باشم.
- بیا بگیریم بشینیم بعد مفصل راجع بهش صحبت میکنیم.
گوشی همراهم مجدد زنگ میخورد و نام داوین بر روی گوشی خودنمایی میکند. با ترس و استرس به گوشی نگاه میکنم و این نگاه از دید صنم پنه
لطفا صبر کنید...
