پارت صد و شصت و پنجم :

اون روز توی مطب هم همه اش فکرم مشغول بود.
بهناز به تازگی صاحب نوه شده بود و خیلی خوشحال بود... دختر دومش هم خواستگار داشت و در شرف ازدواج بود.
طرف های ظهر که خلوت شده بود از اتاقم بیرون اومدم دیدم بهناز یه جعبه توی دستشِ و اصلاً حواسش به دور و اطرافش نیست... رفتم بالای سرش ایستادم باز هم متوجه نشد، زدم روی شونه اش و به شوخی گفتم:
ـ احوال مامان بزرگ چطوره؟
اخمی کرد و گفت:
ـ نگید

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!