پارت صد و شصت و پنجم :
اون روز توی مطب هم همه اش فکرم مشغول بود.
بهناز به تازگی صاحب نوه شده بود و خیلی خوشحال بود... دختر دومش هم خواستگار داشت و در شرف ازدواج بود.
طرف های ظهر که خلوت شده بود از اتاقم بیرون اومدم دیدم بهناز یه جعبه توی دستشِ و اصلاً حواسش به دور و اطرافش نیست... رفتم بالای سرش ایستادم باز هم متوجه نشد، زدم روی شونه اش و به شوخی گفتم:
ـ احوال مامان بزرگ چطوره؟
اخمی کرد و گفت:
ـ نگید
لطفا صبر کنید...
